تبلیغات
رایحه قم - سید خانه به دوش
سید خانه به دوش
گرد و غبار قامت شهر را در هم پیچیده بود و باد گرم مى وزید و همچون تازیانه اى بر پیكره آن، مى كوبید.

آفتاب با رخى گرفته، سینه آسمان را مى شكافت و با خشم و حرارت بسیار، مى تابید.

كوچه ها و خیابانها خلوت مى نمود.

سكوت سوزان و زوزه دهشتناك باد، بر شهر حكم مى راند.

شاخه هاى ریز و درشت كاج و سرو، در حاشیه خیابانها در هم مى شكست.

مدتها بود كه شهر چنین غبارروبى اى را در خود ندیده بود! در این حال، روحانى جوانى كه صورتش را لاى عبا قایم كرده بود و تنها چشمان درشت و نافذ و ابروان كشیده اش را به نمایش گذارده بود، زیر تیر برق چوبى كنار خیابان، ایستاده بود.

او هر لحظه این پا و آن پا مى كرد و هیكل خود را كه متزلزل و مضطرب به نظر مى رسید، جابجا مى كرد.

غبار بر پیشانى بلندش مى نشست و او هر از چندگاهى با گوشه عباى حنایى رنگ و پینه خورده اش آن را پاك مى كرد.

از كوچه مقابل او كه تنگ و باریك و دلگیر مى نمود، پیرمرد بلندقدى كه پشتش قدرى برآمده و نیمه تنه اش را كمانى كرده بود، بیرون آمده بود.

او كه با یك دست، كلاهش و با دست دیگر، كت رنگ و رو رفته اش را محكم گرفته بود تا بتواند از آزار باد در امان بماند، به سرعت به آن طرف خیابان رفت و در حالیكه نسبت به وضع هوا، غرولند مى كرد به دو طرف خیابان نگاه مى كرد اما از ماشین خبرى نبود.

اندكى بعد خود را به عقب كشید و در كنار سید ایستاد و بعد از سلام بى مقدمه گفت: واى، عجب هوائیه، كمتر تو قم، هوا رو اینجورى دیدم! و دستى به چشمانش كشید و عضلات صورتش را بالا برد و ادامه داد: تو این وضع باید برم ... باید برم دوا تهیه كنم ... میدونى سید! پیرى و صد جور بلا، سر پیرى، خانمم افتاد و پایش شكست.

حالا باید برم دواش تموم شده، بگیرم كه امشب آه و ناله اش به آسمان نره.

روحانى جوان كه به سختى لبخند زده بود، پیرمرد را كه با صداى بلند حرف مى زد با صمیمیت نگاه مى كرد.

پیرمرد در ادامه گفت: آقا سید! چیه، تو فكرى، خداى ناكرده، ناخوشى؟! روحانى جوان دستى به عمامه اش زد و آن را روى سرش جابجا كرد و چیزى نگفت; پیرمرد پا پیش گذاشت و براى ماشینى كه از دور مى آمد دست بلند كرد اما ماشین نایستاد.

پیرمرد كه به طرف سید برمى گشت با صداى بلندى گفت: خدا خیرشون بده تو این حال و روز توجهى به آدم نمى كنن، زمانه خیلى عوض شده آقا سید! روحانى جوان كه سرش را به علامت تایید تكان مى داد با تاكید گفت: متاسفانه! پیرمرد كه همچنان خیابان را مى كاوید، گفت: سید خدا! خیلى تو خودتى، جون جدت اگه از من كارى ساخته است، بفرما! روحانى جوان ابتدا به چشمان خرمایى رنگ او نگاه كرد بعد، سراپاى او را ورانداز كرد و با خود گفت: پیرمرد مهربون! تو چه كارى از دستت برمیاد؟ یكى باید به كار تو برسه! و از ته دل، برایش دعا كرده بود و تبسمى كرد در حالیكه عبایش را دور خویش جمع و جور مى كرد گفت: خیلى ممنونم پدرجان! پیرمرد گفت: بهرحال، خدا برات بسازه سید! بعد به درازاى خیابان كه خار و خاشاك در آن مى دویدند و گرد و غبار، مسیر خیابان را كدر كرده بود، چشم دوخت و همچنان انتظار ماشینى را مى كشید.

روحانى جوان گفت: مى دونى پدرجان! حق با شماست، ناراحتم; راستش بیرون كارى ندارم از روى ناراحتى زدم بیرون! و نفس عمیقى كشید و عبا را از روى صورتش برداشت.صورت كشیده، افتاده، متفكر، مضطرب و ناامید با چشمانى به رنگ آسمان و ناگفته هاى فراوانى كه از لاى مژه هاى بلندش قابل درك بود! بعد، ادامه داد: صاحب خونه ام خدا خیرش بده آدم ناسازگاریه، امروز با من دعوا كرد و گفت: باید تا فردا ظهر، خونه را تخلیه بكنى و الا كول و بارت رو مى ریزم تو كوچه.

پیرمرد كه بعضى وقتها گوشهایش را جلوتر مى برد تا بهتر بشنود صورتش درهم رفت و با جدیت و عصبانیت گفت: عجب! مگه، لا اله الله؟! در واقع آن حرفى راكه مى خواست بزند، نزد.

بعد از مكثى، ادامه داد: خوب مگه قرارداد تو، تموم شده اولاد پیمبر؟! روحانى جوان گفت: نه، هنوز دو ماهى مانده ولى لج كرده.

نمى دونم چرا؟ پیرمرد گفت: اگه نخواهى برى چى مى تونه بهت بگه؟! اى بابا! نترس از پلوفش.

و با انگشتان بلندش بابت هر یك از كلماتش، خط و نشان مى كشید و براى حرفهایش اهمیت قایل بود.

سید كه به تیر چوبى برق، تكیه داده بود، لبخندى زد.

به نقطه اى خیره شد و چیزى نگفت.

پیرمرد گفت: حالا اومدى بیرون اونهم تو این هوا كه چى بشه؟! ولش كن آقا سید! كارى نمى تونه بكنه.

روحانى جوان گفت: نه پدرجان! بحث این حرفهانیست، اگه خالى نكنم آبروم رو تو محله مى بره.

من كه باهاش دعوا ندارم، خونه خودشه، اگه راضى نباشه چه مى شه كرد؟ تازه حق با من هم كه باشه، او نمى خواد من بمونم.

گفتم كه لج كرده.

درست نیست من هم لج بكنم.

ماندم كه چه بكنم؟ و آهى كشید و به نقطه اى خیره شد.

پیرمرد با همان حالت گفت: واقعا نمى دونى چیكار باید بكنى؟! اى امان هى، سید خدا! برو پیش عمه ات بى بى معصومه، او برات چاره مى كنه.

و در حالى كه جستى زد و به كنار خیابان رفت با صداى بلند كه سید به سختى مى شنید ادامه داد: سید! اینا چاره مى كنن، من اگه به جاى تو باشم، میرم حرم، میگم: خانم جون! ... هر بلایى كه كشیدید ... مستاجرى نكشیدید!! و ماشین كهنه و رنگ و رو رفته اى با ظاهرى نفرت انگیز جلویش ترمز كرد.

پیرمرد كه در ماشین را باز مى كرد لبخند زنان دستانش را بالا برد و با حرارت گفت: سید! یادت نره، التماس دعا داریم.

از دور، پیشانى مهر گرفته اش جذابیت بیشترى به صورتش داده بود و درون ماشین نشست خیلى زود از نگاه سید، دور شد.

و او كه به اخلاص و گفته هاى پیرمرد مى اندیشید برگشت و قامت گلدسته هاى حرم را كه در میان آسمان خاك گرفته، استوار و صبور ایستاده بودند نگاه كرد.

انگار او را صدا مى زدند: بیا... سید بیا!!... سید بعد از زیارت، از حرم خارج شده بود; هوا آرام گردیده اما آسمان همچنان كدر و غبار آلود بود و شهر نیز در پیچ و تاب گرما مى سوخت! او سر بزیر انداخته، متفكر، مسیر خانه را با اضطراب اما به آرامى طى مى كرد.

كوهى از مشكلات و گرفتاریها در ذهنش به تصویر كشیده مى شد.

چشمان متمایل به قرمز و پف كرده صاحبخانه را با آن سبیل نازك و كشیده و لبان سیاه و گوشتالودش، و هیكل استخوانى و بلند او را به یاد مى آورد.

غم و اندوه سینه اش را مى فشرد.

بوى نم و هواى دم كرده زیرزمین و جولان سوسكها همه و همه ذهن او را پر كرده بود.

البته در گوشه اى از قلبش، امیدى را حس مى كرد.

چیزى را كه عقلش باور نمى كرد.

اما قدرتى نامعلوم و ناشناخته اى، خاطرش را حلاوت مى بخشید.

هر از چندگاهى برمى گشت و گنبد و گلدسته هاى حرم را از نگاهش مى گذراند.

انگار آنها قدم هایش را مى شمردند.

هنوز چند قدمى از حرم دور نشده بود، كه صدایى او را متوجه خود كرد: آقا سید! آقا سید! ... با شمام.

ایستاد و به عقب برگشت و به چهره خندان طرف مقابلش خیره شد.

آقا! شما مرا صدا مى زدید؟! - بله، سید! حواست كجاست؟! - ببخشید، متوجه نبودم.

چه كارى از دست من برمیاد؟! - گویا شما دنبال خانه هستید؟ صورت روحانى جوان، گشوده شد و با نگاهى عمیق صورت آفتاب خورده مرد میان سال را نگریست.

هر چه سعى كرد چیزى به یادش نمى آمد.

مرد منتظر پاسخ او بود.

سید دستى به عمامه اش كشید و به آرامى و بریده گفت: راستش ... چطور مگه؟... بله ... بله آقا ... من ... من به دبنال ... دنبال خانه ... و ادامه نداد.

در واقع نمى توانست حرفهایش را بزند.

مرد كه همچنان متبسم بود، دست سید را گرفت و به آرامى به راه افتادند.

مرد گفت: خوب آقا! سید به چشمان او نگریست، دلش گواهى مى داد كه او را مى شناسد.

اما واقعیت نداشت.

چون هرگز او را ندیده بود.

و مرد ادامه داد: چیزى تو دست و بالت هست؟ روحانى جوان كه غرق در فكر و اندیشه بود، گفت: هان... بله... چیزى؟ نه... نه، نخیر، متاسفانه! و امیدى كه در دل او روشن شده بود به سرعت خاموش گردید.

مرد كه با لهجه خاصى صحبت مى كرد، گفت: خوب، ایرادى نداره.

و ایستاد و به نقطه اى خیره شد.

سكوت بین آن دو حكمفرما شده بود و مرد میانسال كه دست سید را در دست خود لمس مى كرد، ادامه داد: اون پایین یه خونه اى دارم، اونو مى دم بهت ولى سید! باید دویست و پنجاه هزار تومان بابتش پرداخت بكنى، الان ندارى مهم نیست، مى تونى كم كم پرداخت بكنى.

روحانى جوان كه افكارش در سایه ناامیدى، در خیالها و شكست ها غوطه مى خورد، به یكباره فضاى قلبش را روشن و آفتابى دید.

چند بارى به فكرش فشار آورد.

گویا مى خواست بیدارى خود را باور كند.

و مرد ادامه داد: خونه، خیلى هم جدید نیست.

در واقع قیمتش هم این نیست.

این مبلغ رو بابت چیزى مى خوام ازت بگیرم كه ان شاء الله خیره، زمینش صد و هشتاد متره و بنایش هم صد و بیست متره.

در دو طبقه.

سید مات و مبهوت به لبخندهاى مرد غریبه نگاه مى كرد و با خود مى گفت: این مرد از آسمان اومده؟! خدایا! این همه حرفهاى قشنگ، واقعیت داره؟! چطور ممكنه؟! دلش مى خواست یك پارچ آب را بخورد.

زبانش در میان دهان گیر كرده بود، نمى دانست چه بگوید.

و مرد لحظه اى، صورت او را از نگاه گذراند و در ادامه، گفت: فردا صبح، ساعت نه بیا به این آدرس «...» بیا تا كارهاى لازم و قانونى رو انجام بدیم.

خونه هم خالیه، مى تونید از بعد ظهر فردا، اسباب كشى بكنید.

اگه امرى نیست، مرخص میشم.

و سید كه هم چنان متحیر بود با اشاره سر، پاسخش را به همراه لبخندى كه تحیر او را معنا مى كرد، داد.

و مرد ناشناس، رفت.

روحانى جوان به دیوار پشت سرش تكیه داد و نفس عمیقى كشید و چشمانش مملو از اشك شد.

قطرات اشك از چشم او به روى سنگ فرش خیابان داغ قم فرو مى افتاد و به سرعت محو مى شد.

آفتاب در آن سوى مغرب زمین، ناپدید شده بود و لكه هاى سرخ رنگى توام با سیاهى ملایم، تمام آن سمت آسمان را پركرده بود و جلوه خاصى را پدید آورده بود.

سید مى خواست بلند بلند بگرید.

دلش مى خواست با فریادى رسا از حضرت معصومه (س) تشكر كند.

لحظه اى برگشت و به حرم متوجه شد.

صداى «لا حول و لا قوة ...» تا ملكوت پركشیده بود.

گلدسته ها را دید كه لبخندزنان به تماشاى او ایستاده بودند.

سید جستى زد و به سرعت به طرف حرم گام برداشت; وقتى وارد حرم شد، صداى الله اكبر از ماذنه ها بلند شده بود و مردم گروه گروه وارد حرم مى شدند.

او به سوى ضریح عمه اش مى دوید تا بتواند با اشك دیدگان خسته و رنجورش، غبار آن را بشوید و در كنار قبرش، نماز شكر بجاى آورد...