تبلیغات
رایحه قم - عمه سادات! سلام علیك

عمه سادات! سلام علیك

نویسنده :مستور
تاریخ:شنبه 20 شهریور 1395-10:15 ق.ظ

از اصفهان به قصد تحصیل علوم دینى به قم آمده اى. در مدرسه حجتیه حجره اى گرفته اى. پیش از آمدن، پدرت گفت:

- محمد باقر! اگر به چیزى نیاز داشتى، مرا مطلع كن.

با اینكه از لحاظ مالى سخت در تنگنا هستى، تا به حال چیزى ازاو نخواسته اى با خود عهد كرده اى دست نیاز پیش كسى دراز نكنى.

آخر ماه نزدیك است، شهریه این ماه هم خرج شد، بیشتر آن را كتاب خریدى، كمى براى خرجى كنار گذاشته اى كه آن هم خیلى زود ته كشید. از مدرسه بیرون مى آیى، به دكان قصابى مى روى و به قصاب مى گویى:

- دو سیر گوشت بده پولش را فردا مى دهم.

او با تمسخر مى گوید:

- پس باشه گوشت رو هم فردا ببر!

با ناراحتى از دكان قصابى بیرون مى آیى، تصمیم مى گیرى دیگر ازكسى تقاضاى نسیه نكنى.

شب هنگام كمى نان خشك را كه در سفره مانده، مى خورى بعد مى روى سراغ وسایلت، یك ده شاهى پیدا مى كنى. روز بعد با آن كمى انجیرمى خرى، روز سوم زانوهایت مى لرزد، ناى راه رفتن ندارى، با زحمت خودت را به حرم حضرت معصومه(س) مى رسانى بالاى سر حرم مى ایستى و آهسته به طورى كه كسى نشنود، مى گویى:

- عمه سادات! سلام. هركس از خانه پدرش فرار مى كند به خانه عمه اش پناه مى برد، من هم سیدم. پدرم مرا به خانه شما فرستاده تا از سفره شما بهره مند شوم. دو شب است چیزى نخورده ام.

همین طور كه درد دل مى كنى، كسى از پشت سر دستش را بر شانه ات مى گذارد.

- بگیر جوان!

سرت را بر مى گردانى، مردى میان سال است. دستش را به طرفت دراز مى كند و حدود چهار صد تومان پول كف دستت مى گذارد. پول رابه او پس مى دهى و مى گویى:

- نه، نمى خواهم. این را به كسى بدهید كه مستحق است.

مرد چیزى نمى گوید و از آنجا دور مى شود. به ضریح نگاه مى كنى ومى گویى:

- عمه جان! این پول تمام مى شود و باید دوباره بیایم خدمت شما. طورى عنایت كنید كه مستمر باشد و زود به زود براى مال دنیا به شما مراجعه نكنم.

به مدرسه برمى گردى، آن شب هم مى گذرد. فردا صبح از فرط گرسنگى به بقالى نزدیك مدرسه حجتیه مى روى، چاره اى نیست. دویست گرم برنج و كمى روغن نسیه مى گیرى و به حجره برمى گردى. غذا كه مهیامى شود، اذان ظهر را مى گویند. اول نماز مى خوانى بعد به سراغ غذامى روى، فضله موشى روى پلو خودنمائى مى كند، غذا را دور مى ریزى،كف حجره دراز مى كشى و چشمانت را مى بندى. از شدت خستگى و گرسنگى دیگر چیزى نمى فهمى. با صداى اذان مغرب به خود مى آیى، دوباره راهى حرم مى شوى. آهسته قدم بر مى دارى، سرت گیج مى رود، نرسیده به حرم كسى تو را صدا مى زند:

- سید محمد باقر!

به طرف صدا برمى گردى، یكى از همشهریان اصفهانى توست. یك كیسه سیب در دست دارد، آن را با یك بسته پول به تو مى دهد. خجالت راكنار مى گذارى و گوشه اى مى نشینى، عبایت را بر سر مى كشى و چندسیب مى خورى. به مدرسه برمى گردى. در حجره پولها را مى شمرى، حدودهزار تومان است.

چهار سال از آن ماجرا مى گذرد، یك بار كه با آن شخص همصحبت مى شوى، مى گوید:

- آقا سید! یادت مى آید برایت پول آوردم؟ شب قبلش در خواب دیدم شما در آسمان صحبت مى كنید، صبح خواب را براى پدرم تعریف كردم، او گفت: زود خودت را به قم برسان و سید محمد باقر رادریاب. من هم با عجله به قم آمدم.

منبع: كریمه اهل بیت، على اكبر مهدى پور


نوع مطلب : دلگویه 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.