تبلیغات
رایحه قم - داستان روز وداع

داستان روز وداع

نویسنده :مستور
تاریخ:سه شنبه 10 اسفند 1395-09:04 ق.ظ

طلبه هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علمیه جمع شده بودند.قرار بود فیلم مراسم ورود آنها به ایران نمایش داده شود. این فیلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فیلم زمزمه ها قطع شد. همه بادقت به صفحه تلویزیون چشم دوختند. فرودگاه پذیراى طلاب جوان جمهورى آذربایجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زیادى از صدا و سیما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فیلم نماى نزدیكى از صورت وچشمان یكى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده چشمان معیوب آن طلبه با صداى بلند خندیدند. حمزه سرش را زیرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و كنارمى شنید. بچه ها دیدین چه جورى از صورت حمزه فیلم برادرى كردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فیلم برداره باهاش لج بوده.مى خواسته او نو مسخره كنه. بچه ها نگاه كنید. دوباره داره حمزه رو نشون مى ده!

حمزه دیگر طاقت نیاورد. با عصبانیت ازجا بلند شد. از سالن بیرون آمد. احساس حقارت مى كرد. به حجره اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود اندیشید كاش هرگز به ایران نیامده بود. سرانجام تصمیمش راگرفت. باید به نخجوان بر مى گشت. لباسهایش را پوشید. نمى توانست اینجا بماند و در زیرنگاههاى تحقیرآمیز و خنده هاى تلخ دوستانش خرد شود. در اتاق را باز كرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى تلویزیون از سالن مدرسه به گوش مى رسید. حمزه به حرم حضرت معصومه (س) رفت تابراى آخرین بار بى بى را زیارت كند. حرم خلوت بود. كنار ضریح نشست. صورتش را به شبكه هاى نقره اى آن چسباند و آرام آرام مثل بچه كوچكى شروع به گریه كرد. اى دختر باب الحوائج من این همه راه اومدم تو این شهر غریب زیرسایه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى تونم این همه تحقیرو تحمل كنم. من بر مى گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه بود! حمزه به یاد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد كه خبردار شد گروهى از ایران به نخجوان آمده اند تا از جوانان علاقه مند به تحصیل علوم دینى در حوزه علمیه قم ثبت نام كنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معیوب او شدند از گزینش او خود دارى كردند. حمزه با ناراحتى گفت:

چرا باید من با وجود علاقه فراوان به تحصیل علوم دینى به خاطریك نقص عضو كوچك محروم بشم؟

پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش یكى از مسولان ثبت نام چیزى گفت:

این طفل معصوم گناه داره. ما شیعه هستیم. دلم مى خواد پسرم مبلغ بشه. شما رو به امام حسین قسم مى دم اگه راهى داره كمكش كنید! مسولان برخلاف شرط پذیرش اسم حمزه را در لیست نوشتند.

جوان با یاد آورى این خاطرات بیشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.

با بى بى خدا حافظى كرد و از حرم بیرون آمد. كبوتران در آسمان حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به یكى از همكلاسى هایش برخورد. سلام كرد و جوان مثل یك ناشناس جوابش را داد و به راه خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دوید. حیدر صبركن.

كجا مى رى؟ جوان ایستاد و سربرگرداند. حالادیگه به رفیقت كم محلى مى كنى. حمزه تویى؟

آره بابا خودم هستم. پس مى خواستى كى باشه؟

پس چشمات چیه توهم مى خواى مثل بقیه منو مسخره كنى نه به خدا فقط مى خوام بگم چشمات...

چشمام چى؟

سالم سالم شده! دروغ مى گى به ارواح خاك آقام راس مى گم.

من اصلا اولش تو رو نشناختم.

حمزه با ناباورى به چشمش دست كشید.

اگه باور نمى كنى برو تو آینه نگاه كن. راستى چكار كردى خوب شدى؟ دكتر رفتى؟ آره یه دكتر خیلى خوب كدوم دكتر؟

حمزه با دست به حرم حضرت معصومه (س) اشاره كرد و بعد با سرعت به سمت مدرسه علمیه دوید. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به مدرسه كه رسید یكراست به حجره اش رفت. آینه كوچكى پیداكرد.

مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مروارید از داخل آینه به او خیره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از كریمه اهلبیت و باز گشت به وطن. اما مثل اینكه بى بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.

چشمانش را بست. ندایى از ژرفاى درون درگوشش طنین انداز شد.

كبوتر كوچك به آشیانه آل محمد (ص) خوش آمدى.


منبع: كریمه اهلبیت،على اكبر مهدى پور.


نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.