تبلیغات
رایحه قم - مطالب دلگویه

زیارت قبول

نویسنده :مستور
تاریخ:جمعه 27 اسفند 1395-03:09 ب.ظ

همه رنج راه و خرج سفر و تهیه مقدمات زیارت و حضور در حرم و نماز و زیارت یک طرف ...

قبولی زیارت هم یک طرف!

کفه کدام یک سنگین تر است؟

هر دیداری «نیت » و «شوق » می خواهد.

زیارت حرم «بی بی » نیز همین طور.

هر کس که دل خود را برداشته و با یک دنیا شوق، به این حریم آمده است، لابد نیتی کرده و حاجتی دارد. هم زیارت مقدس است، هم «شوق زیارت ». آنان که از راههای دور، پس از مدتها آرزومندی و اشتیاق، قدم در حرم می گذارند، مثل تشنه ای که به آب برسد، خود را «واصل » می یابند. پس از انجام زیارت، به یکدیگر می گویند: «زیارت قبول »!

راستی ... قبول کی؟ چه کسی باید زیارت ما را قبول کند؟ خدا؟ فرشتگان؟ حضرت معصومه(س)؟

و ... از کجا بدانیم قبول شده است یا نه؟ نشانه قبولی زیارت به چیست؟ اگر قبول نشود چه می شود؟ اینها همه سؤالاتی است که در ذهن یک زائر عارف و صاحبدل وجود دارد. زائر که با همین نیت به زیارت آمده است، کامروایی اش نیز در این است که به این خواسته و هدف برسد.

اگر زیارت کنی و قبول نشود، از یک مجموعه ساختمان و گنبد و دیوار و ایوان و صحن دیدار کرده ای، نه زیارت یک حجت الهی و نور خدایی و روح پاک!

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان روز وداع

نویسنده :مستور
تاریخ:سه شنبه 10 اسفند 1395-09:04 ق.ظ

طلبه هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علمیه جمع شده بودند.قرار بود فیلم مراسم ورود آنها به ایران نمایش داده شود. این فیلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فیلم زمزمه ها قطع شد. همه بادقت به صفحه تلویزیون چشم دوختند. فرودگاه پذیراى طلاب جوان جمهورى آذربایجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زیادى از صدا و سیما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فیلم نماى نزدیكى از صورت وچشمان یكى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده چشمان معیوب آن طلبه با صداى بلند خندیدند. حمزه سرش را زیرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و كنارمى شنید. بچه ها دیدین چه جورى از صورت حمزه فیلم برادرى كردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فیلم برداره باهاش لج بوده.مى خواسته او نو مسخره كنه. بچه ها نگاه كنید. دوباره داره حمزه رو نشون مى ده!

حمزه دیگر طاقت نیاورد. با عصبانیت ازجا بلند شد. از سالن بیرون آمد. احساس حقارت مى كرد. به حجره اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود اندیشید كاش هرگز به ایران نیامده بود. سرانجام تصمیمش راگرفت. باید به نخجوان بر مى گشت. لباسهایش را پوشید. نمى توانست اینجا بماند و در زیرنگاههاى تحقیرآمیز و خنده هاى تلخ دوستانش خرد شود. در اتاق را باز كرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى تلویزیون از سالن مدرسه به گوش مى رسید. حمزه به حرم حضرت معصومه (س) رفت تابراى آخرین بار بى بى را زیارت كند. حرم خلوت بود. كنار ضریح نشست. صورتش را به شبكه هاى نقره اى آن چسباند و آرام آرام مثل بچه كوچكى شروع به گریه كرد. اى دختر باب الحوائج من این همه راه اومدم تو این شهر غریب زیرسایه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى تونم این همه تحقیرو تحمل كنم. من بر مى گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه بود! حمزه به یاد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد كه خبردار شد گروهى از ایران به نخجوان آمده اند تا از جوانان علاقه مند به تحصیل علوم دینى در حوزه علمیه قم ثبت نام كنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معیوب او شدند از گزینش او خود دارى كردند. حمزه با ناراحتى گفت:

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روشن تر از ستاره

نویسنده :مستور
تاریخ:شنبه 16 بهمن 1395-12:09 ق.ظ

صدای مادربزرگ از زیر زمین بلند بود. سمیرا بدون توجه به حرف های مادر بزرگ جلوی آینه ایستاده بود و خودش را وراندازمی کرد. مادربزرگ از پله های زیر زمین بالا آمد: خوش به حالت ننه پس تو هم رفتنی شدی، قربون قد و بالات برم دخترم. الهی خیر ببینی رفتی یه دعایی هم به من پیر زن کن.

سمیرا روسری اش را کمی بالاتر کشید، چادر سفید و گلدار را از دست مادر بزرگ گرفت، تا کرد و در کیف گذاشت: ننه جون هنوز معلوم نیست که حتما تو قم توقف کنیم. اگه طبق برنامه پیش بریم و تو راه معطل نشیم، امکان دارد آنجا هم یه نصفه روز بمونیم.

اونم شاید. خانممون این طور که می گفت وقت نمی شه ولی از شهرش حتما رد می شویم.

مادر بزرگ سکوت کرد سرش را پایین انداخت، لب هایش را حرکت داد، چروک های صورتش بیشتر مشخص شد: ولی من همیشه آرزوم بوده که حتما یه بار که شده اون خانومو زیارت کنم. یادمه بچه که بودم همیشه مادرم می گفت: قم زمینش مقدسه. اون بیچاره هم همیشه آرزو می کرد این سفرو بره ولی حسرت تو دلش موند و مرگش رسید. می ترسم من آرزو به دل بمیرم. یادمه می گفت: هر کسی دل شکسته به زیارتش بره خانوم جون نا امید برش نمی گردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهایی که همیشه مهمونش هستند.

قطره اشکی که در کاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونه اش برروی دامنش چکید. آرام زمزمه کرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره که هیچ کدوم از زوارا شو تنها نمی زاره.

مادر بزرگ سرش را با تاسف پایین انداخت: یه عمره حسرت رفتن و زیارت اون خانوم تو دلم بوده ولی قسمت نشده. چی بگم ننه، دلم خونه از وقتی که به دنیا اومدم تا حالا بچه بزرگ کردن و ترو خشک کردن و....

مادر بزرگ تکانی به خودش داد، نفس عمیقی کشید و گفت: ای دنیا!

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان ماه

نویسنده :مستور
تاریخ:جمعه 10 دی 1395-08:35 ق.ظ

نقطه امید
به پایت نگاه می کنی، مثل یک تخته چوب می ماند. اصلا نمی توانی تکانش بدهی، انگشتان پایت سیاه شده اند. یک آه بلندی می کشی و مشت می کوبی روی پایت، اصلا دردی حس نمی کنی. انگار دیگر پا، پای تو نیست. چشم می دوزی به پنجره چوبی اتاق و به ستاره هایی که در آسمان چشمک می زنند. یاد حرف دکترها که می افتی غم و غصه مثل عنکبوت بدجنسی بیشتر تارهایش را به دور قلبت می تند: «باید پای تو قطع شود تو بیماری سقاقلوس(یک نوع بی حسی و فلجی) داری!» دوباره به پایت نگاه می کنی. چاره ای نیست پیش خیلی از دکترها رفته ای و همه هم همین را گفته اند. فردا پای تو قطع می شود پایی که کمک می کرد هر روز بروی حرم حضرت معصومه(ع). راستی ... ولی حتما جوابم را می دهد هر چه باشد یکی از خادمانش هستم. اصلا چرا زودتر به فکرم نرسید حالا که دیگر امیدی نیست. آخرین نقطه امید را فراموش نمی کنم. اینها را توی دلت می گویی. بهتر است هر چه زودتر آماده شوی. شادی محسوسی مثل غنچه گل در دلت شکوفا می شود. مبارک( نام شخصی است) را صدا می کنی: مبارک! مبارک! صدایت می لرزد.

روی دوش مبارک نشسته ای و پاهای مبارک یکی یکی کوچه پس کوچه های دراز و باریک قم را می پیماید. همه جا تاریک است و نوری که از پنجره بعضی خانه ها به بیرون سرک کشیده روشنایی کمرنگی به کوچه ها بچشیده است. سرت را بلند می کنی از همین جا هم گنبد طلایی حرم پیداست. توی دلت به حضرت معصومه(ع) سلام می کنی و می روی توی فکر: یعنی مرا شفا می دهد؟ کمی دلهره به سرتاسر وجودت چنگ می زند. بی اختیار اشک هایت سرازیر می شود. اگر جلوی خودت را نگیری صدای هق هقت همه جا می پیچد. اشک هایت را با لبه آستین هایت پاک می کنی و دوباره به گنبد طلایی حرم نگاه کرده، آرامش پیدا می کنی.

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طور حضور

نویسنده :مستور
تاریخ:سه شنبه 20 مهر 1395-01:21 ب.ظ

بر کتیبه ضریح جدید حضرت معصومه علیهاالسلام که در سال 1381 ش. در دوران تولیت حضرت آیة الله مسعودی نصب گردید؛ اشعاری دلنشین از حضرت آیة اللّه العظمی صافی گلپایگانی به کار رفته است. سروده حاضر، تضمین و تکمیل شعر عمیق و زیبای آن فقیه بزرگوار در مدح یادگار زهرا علیهاالسلام حضرت معصومه علیهاالسلام در دیار قم است.

«چشم امید «لطفی صافی» برین در است»

قم مدفن حبیبه محبوب کبریاست     یا آشیان آل علی میر اتقیاست
تائب بیا که جایگه توبه و دعاست     بنما دعا ز صدق، یقین حاجتت رواست
«دارالشفاء و عقده گشا و فرح فزاست»     «باب امان ز محنت فردای محشراست»
بنما نظر مَلَک کند از این مکان عبور     برخوان نماز و توبه کن اینجا تو با شعور
مهدی زیارت آید و یابد گهی حضور     هرکس که منکر است یقین دان که هست کور
«طور حضور و مطلع نور و مطاف حور»     «آرامگاه دختر موسی بن جعفر است»
کردم نظر به شهر قم و پاک نعمتش     معصومه هست مبدأ آثار و علتش
از قم وزد نسیم خوش از کوی رحمتش     بس بحر علم گشته روانه ز حکمتش
«قانون دین پناه که برهان عزّتش»     «هر صبح و شام صیحه اللّه اکبر است»
دیدم که هست دشمن معصومه، بت پرست فاش است این سخن بر هشیار و نزد مست
من بر ولای حضرت معصومه پای بست     (باقر) گدای درگه معصومه از الست

«هرکس دری و خانه و راهی گزیده است» 


نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
طور حضور() 


  •