تبلیغات
رایحه قم - مطالب ابر هق هق گریه در حرم شفا

داستان ماه

نویسنده :مستور
تاریخ:جمعه 10 دی 1395-08:35 ق.ظ

نقطه امید
به پایت نگاه می کنی، مثل یک تخته چوب می ماند. اصلا نمی توانی تکانش بدهی، انگشتان پایت سیاه شده اند. یک آه بلندی می کشی و مشت می کوبی روی پایت، اصلا دردی حس نمی کنی. انگار دیگر پا، پای تو نیست. چشم می دوزی به پنجره چوبی اتاق و به ستاره هایی که در آسمان چشمک می زنند. یاد حرف دکترها که می افتی غم و غصه مثل عنکبوت بدجنسی بیشتر تارهایش را به دور قلبت می تند: «باید پای تو قطع شود تو بیماری سقاقلوس(یک نوع بی حسی و فلجی) داری!» دوباره به پایت نگاه می کنی. چاره ای نیست پیش خیلی از دکترها رفته ای و همه هم همین را گفته اند. فردا پای تو قطع می شود پایی که کمک می کرد هر روز بروی حرم حضرت معصومه(ع). راستی ... ولی حتما جوابم را می دهد هر چه باشد یکی از خادمانش هستم. اصلا چرا زودتر به فکرم نرسید حالا که دیگر امیدی نیست. آخرین نقطه امید را فراموش نمی کنم. اینها را توی دلت می گویی. بهتر است هر چه زودتر آماده شوی. شادی محسوسی مثل غنچه گل در دلت شکوفا می شود. مبارک( نام شخصی است) را صدا می کنی: مبارک! مبارک! صدایت می لرزد.

روی دوش مبارک نشسته ای و پاهای مبارک یکی یکی کوچه پس کوچه های دراز و باریک قم را می پیماید. همه جا تاریک است و نوری که از پنجره بعضی خانه ها به بیرون سرک کشیده روشنایی کمرنگی به کوچه ها بچشیده است. سرت را بلند می کنی از همین جا هم گنبد طلایی حرم پیداست. توی دلت به حضرت معصومه(ع) سلام می کنی و می روی توی فکر: یعنی مرا شفا می دهد؟ کمی دلهره به سرتاسر وجودت چنگ می زند. بی اختیار اشک هایت سرازیر می شود. اگر جلوی خودت را نگیری صدای هق هقت همه جا می پیچد. اشک هایت را با لبه آستین هایت پاک می کنی و دوباره به گنبد طلایی حرم نگاه کرده، آرامش پیدا می کنی.

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()