تبلیغات
رایحه قم - مطالب ابر گریه

روشن تر از ستاره

نویسنده :مستور
تاریخ:شنبه 16 بهمن 1395-12:09 ق.ظ

صدای مادربزرگ از زیر زمین بلند بود. سمیرا بدون توجه به حرف های مادر بزرگ جلوی آینه ایستاده بود و خودش را وراندازمی کرد. مادربزرگ از پله های زیر زمین بالا آمد: خوش به حالت ننه پس تو هم رفتنی شدی، قربون قد و بالات برم دخترم. الهی خیر ببینی رفتی یه دعایی هم به من پیر زن کن.

سمیرا روسری اش را کمی بالاتر کشید، چادر سفید و گلدار را از دست مادر بزرگ گرفت، تا کرد و در کیف گذاشت: ننه جون هنوز معلوم نیست که حتما تو قم توقف کنیم. اگه طبق برنامه پیش بریم و تو راه معطل نشیم، امکان دارد آنجا هم یه نصفه روز بمونیم.

اونم شاید. خانممون این طور که می گفت وقت نمی شه ولی از شهرش حتما رد می شویم.

مادر بزرگ سکوت کرد سرش را پایین انداخت، لب هایش را حرکت داد، چروک های صورتش بیشتر مشخص شد: ولی من همیشه آرزوم بوده که حتما یه بار که شده اون خانومو زیارت کنم. یادمه بچه که بودم همیشه مادرم می گفت: قم زمینش مقدسه. اون بیچاره هم همیشه آرزو می کرد این سفرو بره ولی حسرت تو دلش موند و مرگش رسید. می ترسم من آرزو به دل بمیرم. یادمه می گفت: هر کسی دل شکسته به زیارتش بره خانوم جون نا امید برش نمی گردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهایی که همیشه مهمونش هستند.

قطره اشکی که در کاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونه اش برروی دامنش چکید. آرام زمزمه کرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره که هیچ کدوم از زوارا شو تنها نمی زاره.

مادر بزرگ سرش را با تاسف پایین انداخت: یه عمره حسرت رفتن و زیارت اون خانوم تو دلم بوده ولی قسمت نشده. چی بگم ننه، دلم خونه از وقتی که به دنیا اومدم تا حالا بچه بزرگ کردن و ترو خشک کردن و....

مادر بزرگ تکانی به خودش داد، نفس عمیقی کشید و گفت: ای دنیا!

ادامه مطلب...

نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()